<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>magic web site</title>
<link>http://www.magical.ir</link>
<description>magic</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>webmaster@phpnuke.ir</dc:creator>
<dc:date>14-6-1389</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>14-6-1389</sy:updateBase>

<item>
<title>تعاریف بزرگان از زنان</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=23</link>
<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="2">دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند&nbsp; و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند&nbsp;&nbsp;&nbsp;(شاو) </font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="justify"><font size="2">&nbsp;</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="justify"><font size="2">زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید&nbsp;&nbsp;&nbsp;(تواین)</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="justify"><font size="2">با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید&nbsp; ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید&nbsp;&nbsp;&nbsp;(وایلد)</font></p>

<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2">کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند&nbsp;&nbsp;(ولتر)</font></p>

<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2">از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند&nbsp;&nbsp;&nbsp;( دیل کارنگی)</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2">&nbsp;</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2">ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید&nbsp;&nbsp;</font><font size="2">(سامبرست)<br />
&nbsp;</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right"><font size="2">زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد&nbsp;&nbsp;&nbsp;(ویکتور هوگو)</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2"></font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2"></font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2"></font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2">ادامه در&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;ادامه مطلب .....</font></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="center"><font size="2"></font></p>
]]></description>
<guid isPermaLink="false">23@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>4-6-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>در 68 ثانیه به آرزوی خود برسید ! ...</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=22</link>
<description><![CDATA[<p align="center"><font style="FONT-SIZE: 9pt" color="#ff0000"></font></p>
<blockquote>
<p align="right"><font style="FONT-SIZE: 13pt" color="#004488" face="Arial">بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند.<br />
<br />
آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.<br />
<br />
اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند.<br />
اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.<br />
<br />
در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد.<br />
68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد!؟<br />
<br />
خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟<br />
بسیار عالی است! امتحان کنید.<br />
خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود.<br />
ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ...<br />
<br />
ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم.<br />
ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.<br />
<br />
بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن.<br />
<br />
هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!!<br />
<br />
به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟!<br />
فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد.<br />
پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد.<br />
فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود.<br />
باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم.<br />
68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم.<br />
68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم.<br />
68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.<br />
<br />
کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم.<br />
اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم.<br />
68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم.<br />
آن وقت میبینی که می توانی ...</font></p>
</blockquote>]]></description>
<guid isPermaLink="false">22@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>4-6-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>راز شگفت انگیز شادی ! ...</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=21</link>
<description><![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl" align="right"><strong><font color="#990099" size="3" face="Arial">روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می&zwnj;زد و پروانه&zwnj;ای را لابه&zwnj;لای بوته&zwnj;ی خاری گرفتار دید.<br />
او با دقت زیاد پروانه را رها كرد و پروانه پرواز كرد و سپس بازگشت و تبدیل به یك پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی كه داشته باشی برآورده خواهم كرد.<br />
<br />
دخترك لحظاتی فكر كرد و گفت: می&zwnj;خواهم شاد باشم.<br />
پری سرش را جلو آورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.<br />
موقعی كه دختر بزرگ شد در آن سرزمین كسی شادتر از او وجود نداشت.<br />
هرگاه كسی از او درباره&zwnj;ی راز شادی&zwnj;اش سؤال می&zwnj;پرسید، لبخند می&zwnj;زد و می&zwnj;گفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش كردم.<br />
<br />
موقعی كه پیر شد همسایه&zwnj;ها می&zwnj;ترسیدند او بمیرد و با مرگش راز شگفت&zwnj;انگیز شادی نیز با او دفن شود.<br />
آن&zwnj;ها به او التماس می&zwnj;كردند: تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت.<br />
<br />
به نظر شما پری به دختر چه گفته بود؟<br />
<br />
پیرزن دوست&zwnj;داشتنی فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت: اصلاً مهم نیست آدم&zwnj;ها كه باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آن&zwnj;ها هر كه باشند به من نیاز دارند!<br />
<br />
واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشر است.<br />
زمانی&zwnj;كه خداوند انسان را خلق می&zwnj;كرد، به فكر تفریح یا سرگرمی خود نبود.<br />
بلكه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق كرد.<br />
ما با كم شمردن خود علاوه بر این&zwnj;كه خود را در غم و غصه فرو می&zwnj;بریم حتی به خداوندی كه انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نام&zwnj;گذاری كرد بی&zwnj;احترامی می&zwnj;كنیم، فقط كافیه تا ما هم به حرف پری گوش كنیم:<br />
مهم نیست چه كسی هستی، كجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه كسانی باشند، دكتر، مهندس، فقیر یا غنی فقط یك چیز مهم است: دیگران هر كه باشند به من نیاز دارند.<br />
<br />
فقط اینگونه با ایمان داشتن به این&zwnj;كه خداوند ما را برای هدفی معین و بزرگ آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم و این تنها راه رسیدن به آن هدف بزرگ است.<br />
با امید به این&zwnj;كه همیشه شاد شاد شاد باشید.</font></strong></p>
</blockquote>]]></description>
<guid isPermaLink="false">21@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>4-6-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>ازدواج آقــــایــــان ! ...</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=20</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="right"><strong><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> خوابيدن تا لنگ ظهر<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> بيدار شدن زودتر از خورشيد<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> سحر خيز شدن<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> رفتن به سفر بي اجازه<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> رفتن به حياط با اجازه<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> معتبر شدن<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> خوردن بهترين غذاها بي منت<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> خوردن غذا هاي سوخته با منت<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> تقويت معده<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> استراحت مطلق بي جر و بحث<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> كار كردن در شرايط سخت<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> ورزيده شدن<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> ديد و بازديد از اماكن تفريحي<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> سر زدن به فاميل خانوم<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> صله رحم<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> آموزش گيتار و سنتور و غيره<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> آموزش بچه داري و شستن ظرف<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> همدردي با مردها<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> گرفتن پول تو جيبي از پاپا<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> دادن كل حقوق به خانوم<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> مستقل شدن<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> ايستادن در صف سينما و استخر<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> ايستادن در صف شير و گوشت<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي : </font><font color="#990099" size="3" face="Arial">آموزش ايستادگي<br />
<br />
</font><font color="#008000" size="3" face="Arial">قبل از ازدواج :</font><font color="#990099" size="3" face="Arial"> رفتن به سفرهاي هفتگي<br />
</font><font color="#c00000" size="3" face="Arial">بعد از ازدواج : </font><font color="#990099" size="3" face="Arial">در حسرت رفتن به پارك سر كوچه<br />
</font><font color="#004488" size="3" face="Arial">نتيجه اخلاقي : </font><font color="#990099" size="3" face="Arial">امنيت كامل.</font></strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">20@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>2-6-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title></title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=19</link>
<description><![CDATA[<div style="PADDING-BOTTOM: 5px; BACKGROUND-COLOR: rgb(255,0,102); PADDING-TOP: 5px"><strong><font color="#ffffff" size="5" face="Arial">خر دردمند و گرگ نعلبند</font></strong></div>
<p style="LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 9px 0px 0px" align="center"><strong><font color="#000080">يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. <br />
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.<br />
<br />
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. <br />
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که &laquo;يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند&raquo;. خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند. <br />
<br />
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. </font></strong></p>
<p><strong><font color="#000080"></font></strong>&nbsp;</p>
<p><strong><font color="#000080"></font></strong>&nbsp;</p>
<p><strong><font color="#000080">&nbsp;ادامه مطلب .....</font></strong></p>
<p><strong><font color="#000080"></font></strong></p>
<p><strong><font color="#000080"></font></strong></p>
<p style="LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 9px 0px 0px" align="center"><br />
</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">19@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>30-5-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>ياداشت تاريخي</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=18</link>
<description><![CDATA[<font color="#ffffff" size="5" face="Arial">ياداشت تاريخي</font>
<p align="right"><br />
مردي بنام اصغر در جمعي نشسته بود ، ناگهان بادي صدا دار از او خارج شد&nbsp; </p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">و جماعت به او خنديدند ، اصغر بسيار خجالت کشيد و از خدا خواست که او را</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">چون اصحاب کهف به خوابي هزار ساله ببرد و دعايش مستجاب شد و او پس</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">پس از هزار سال از خواب بيدار شد و چون احساس گرسنگي مي کرد به</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">نانوائي رفت و سکه اي براي خريد نان به نانوا داد .</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">نانوا نگاهي به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائيست</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center" dir="rtl" align="right">بايد مال دوران اصغر</p>
<p align="center">&nbsp;<font color="#ff0000">گوزو</font> باشد</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<div style="LINE-HEIGHT: 16px; FONT-FAMILY: Tahoma; COLOR: rgb(0,0,0); FONT-SIZE: 11px; TEXT-DECORATION: none" class="yiv1318758553t_detailm" align="right"><font color="#990099" size="2">ارسال از مرتضی<br />
</font></div>]]></description>
<guid isPermaLink="false">18@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>30-5-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>حرفهاي زن ومرد در مواقع مختلف زندگی ! ...</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=17</link>
<description><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;<font face="Arial">سفره عقد</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن :عزيزم اميد وارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد.<br />
مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟<br />
<br />
</font><font face="Arial">روز زن</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن : عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي خودت بهترین هدیه ایی.<br />
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزي تو عاليه عزيزم (نکته نهفته:شام چي داريم؟)<br />
<br />
</font><font face="Arial">روز مرد</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن :واي عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش مي تونستم هديه بهتري بگيرم.<br />
مرد:حالا اشکال نداره عزيزم سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مي ياد)<br />
<br />
</font><font face="Arial">روز بعد از تولد بچه</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن:واي ماماني بازم گرسنه هستي , (عزيزم شير خشک بچه رو نديدي)<br />
مرد: با دهان پر(نه عزيزم نديدم , راستي یادم باشه بازم ازاین مارک بخرم،چقدر خوشمزه است)<br />
<br />
</font><font face="Arial">چهل سال بعد</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن :عزيزم شمع زندگيمون داره بي فروغ ميشه ما دیگه پير شديم<br />
مرد : يعني ديگه کيک نخوريم<br />
<br />
</font><font face="Arial">دو ثانيه قبل از مرگ</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن :عزيزم هميشه دوستت داشتم<br />
مرد: گشنمه<br />
<br />
</font><font face="Arial">وصيت نامه</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن: کاش مجال بيشتري بود تا درميان عزيزانم مي بودم ومحبتم رانثارشان مي کردم ،تمام زندگي ام را!!<br />
مرد : شب هفتم قرمه سبزي بديد<br />
<br />
</font><font face="Arial">اون دنيا</font><font face="Arial" color="#c00000"><br />
زن : خطاب به فرشته ي مسئول : خواهش مي کنم ما را از هم جدانکنيد، نه نه عزيزم، خدايا به خاطر من<br />
(((وسر انجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت)))<br />
مرد : خطاب به دربان جهنم : حالا توي بهشت غذا بیشتر چیه، شام چي ميدن ؟؟؟</font></p>
<blockquote>
<p align="right"><font face="Arial" color="#c00000"></font></p>
<font face="Arial" color="#c00000">
<p align="center"><font style="FONT-SIZE: 9pt" color="#ff0000">(ارسال توسط دوست خوبمون <strong>ویدا</strong>)</font> </p>
</font></blockquote>]]></description>
<guid isPermaLink="false">17@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>26-5-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>داستان گردنبند</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=16</link>
<description><![CDATA[<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">مادرش گفت:</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">جنی قبول کرد...</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.<br />
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛<br />
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می &zwnj;کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت:</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">جینی ! تو من رو دوست داری؟</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: &quot; شب بخیر عزیزم.&quot;</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید:</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- جینی ! تو من رو دوست داری؟</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست...</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">و دوباره روی او را بوسید و گفت:</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">&quot; خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. &quot;</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">جینی گفت : &quot;پدر، بیا اینجا &quot; ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد...</p>
<p style="MARGIN-TOP: 0pt; MARGIN-BOTTOM: 0pt; LINE-HEIGHT: 150%">&laquo; این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم ... سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است&raquo;</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">16@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>26-5-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>^^^ ۱۰ درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین ^^^</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=10</link>
<description><![CDATA[۱ . کنجکاوی را دنبال کنید
“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.
    


بقیه در ادامه مطلب... 
]]></description>
<guid isPermaLink="false">10@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>26-4-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>جالبه حتما بخونید...</title>
<link>http://www.magical.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=6</link>
<description><![CDATA[دوستم تعريف مي‌کرد که يک شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل، جاي اين که از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده که مي گفت
ادامه در ادامه مطلب....]]></description>
<guid isPermaLink="false">6@http://www.magical.ir</guid>
<dc:subject>phpnuke</dc:subject>
<dc:date>19-4-1389</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط alireza</dc:creator>
<language>ar</language></item>

</channel>
</rss>
