وضعیت آنلاین
در حال حاضر 14 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش امديد ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
آخرین ارسالها
کل موضوعات 0
کل ارسال ها 0
کل بازديد ها 0
کل پاسخ ها 0
کل اعضا 35
آخرين 20 ارسال انجمن

تالار گفتمان جستجو
با 1000 تومان چه كار مي شود كرد

برخی حقايق در باره ليبی و قذافی که رسانه های ديگر از انتشار آن خودداری میکنند.
- بدون بهره به مردم ليبی وام داده می شود
- دانشجويانی که در رشته های تخصصی آموزش می بينند از دريافت يک دستمزد معمولی بهره می برند تا آموزش آنها تمام شود
- اگر کسی قادر نيست کار پيدا کند دولت تمام حقوق اورا تا زمانی که کار ديگری پيدا کند می پردازد (حقوق دوران بيکاری)
- آن هنگام که کسی ازدواج میکند زوج بطور مجانی صاحب يک آپارتمان مجانی از سوی دولت می شود.
- هرکسی می تواند در هرجای دنيا به تحصيل اشتغال پيدا کند در آنصورت دولت 2500 يورو به اضافه هزينه اتومبيل را به او می دهد
- اتومبيل ها به قيمت تمام شده کارخانه فروخته می شوند
- ليبی به هيچ کشور يا دستگاهی بدهکار نيست حتا يک سنت. طلبکاری برای ليبی نيست.
- آموزش رايگان برای همه شهروندان
- 25% از جمعيت ليبی دارای تحصيلات دانشگاهی هستند
- گدا در شهر ها نيست، بی خانمان و کارتن خواب نيست تا زمانی که بمباران های اخير آغاز شد.
- نان در ليبی پانزده سنت (کمتر از يک چهارم دلار) است

بگو چرا آمريکا و ديگر کشور های سرمايه داری ليبی را دوست نمی دارند. قذافی تمايلی برای دريافت وام از بنياد پولی جهانی يا بانک جهانی که از بهره بالا برخوردار است ندارد. در زبان ساده تر ليبی يک کشور مستقل بود! اين يکی از دلايلی است که جنگ با ليبی آغاز شده است.
قذافی ممکن است يک ديکتاتور باشد اما اين مسئله نمی تواند و نبايد مشکل آمريکا ويا کشور های ديگر بحساب آيد. قذافی تنها کشوری است که توليدنفت میکند ولی پول آنرا نه دلار آمريکا ونه يورو را می پذيريد بلکه طلا را جايگزين آن کرده است.
 اين می تواند ديگر کشور های جهان را به ورشکستگی بکشاند زيرا کشور های غربی اغلب ذخيره طلا به اندازه کافی ندارند تا در مقابل پول های بی رويه ای که چاپ میکنند پشتوانه ای باشد.

يكشنبه، 16 مرداد ماه ، 1390
بازديد:77 بار
تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحىبودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان بهپشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارفکرد.راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت وخورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزنبا يک مشت بادام نزد راننده آمد وبادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده بازهمتشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.اينکار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن کهبار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادامسراغ راننده آمد، راننده از او پرسيدچرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده کهخيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌هارا خريده‌ايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روىبادام‌ها را خيلى دوست داريم!
يكشنبه، 9 مرداد ماه ، 1390
بازديد:59 بار
 امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.
يكشنبه، 9 مرداد ماه ، 1390
بازديد:58 بار

قرآن! من شرمنده ام

        من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که  هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از  تو میپرسند" چه کس مرده    است؟" چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

 قرآن! من شرمنده  توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق  میکند که تو را بر روی برنج  نوشته ، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با  طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین  قطع ممکن منتشر کرده و ...! آیا واقعا خدا تو را  فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

 قرآن من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند، آنچنان به پایت می نشینند که  خلایق به پای موسیقی های  روزمره می نشیند. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد  می زنند"احسنت....!" گویی مسابقه نفس است...

 قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر  به اول، یک معرفت است یا  یک رکورد گیری؟ ای کاش انان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا این چنین  تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.

 خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی هستی برای تو

 آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.  آنچه  ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی  از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

                                                                                               دکتر شریعتی

"*ماه رمضان ماه نزول قرآن مبارک باد*"

چهارشنبه، 5 مرداد ماه ، 1390
بازديد:70 بار



اول از همه برایت آرزومندم که
عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.



و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.



و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.



و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!



و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.



اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ویکتور هوگو

شنبه، 1 مرداد ماه ، 1390
بازديد:66 بار

رخی از روان شناسان عقیده
دارند رنگی که برگزیده و دلخواه کسی است، می تواند گویای خصوصیات
اخلاقی و روان شناسی او باشد. مطلب زیر چکیده ای است از بررسی و
پژوهشهای فراوان در این زمینه از دانشگاههای مختلف جهان که هم اکنون،
انتخاب رنگهای یک جعبه مداد رنگی توسط بچه ها را نیز نشانه ای از
خصوصیات اخلاقی آنها می دانند!



حال شما از داخل یک جعبه مداد رنگی، چه رنگی را می پسندید؟





قرمز

این رنگ
نشانه شدت و زیاده روی است. قرمز رنگ عشق و تنفر، فداکاری و خشونت، خون
و آتش و... است. کسی که به این رنگ علاقه دارد، هرگز نمی تواند در
زندگی بی تفاوت باشد.

این گونه اشخاص، تند و سرکش و در عین حال فعال، شجاع و کمی عجول هستند.

قضاوتهای عجولانه و ناگهانی در مورد دیگران، اغلب سبب از بین رفتن
دوستی هایشان می شود.

دو صفت ممتاز آنها خوش قلبی و حس جاه طلبی است. به طور کلی دوستداران
رنگ قرمز، دارای خصوصیات متضادی هستند.





صورتی

رنگ صورتی در
واقع همان قرمز است که کمرنگ شده پس اگر به این رنگ علاقه دارید، تمام
صفات رنگ قرمز را البته کمی ملایم تر دارا می باشید. با گذشت هستید و
در عشق، تندی نشان نمی دهید. دیگران را خوب درک می کنید و به دلیل نشاط
و شادابی تان، مورد علاقه اطرافیان خود هستید.

آنهایی که به این رنگ علاقه دارند، اغلب شکست ها، خشونتها و دشواری های
زندگی را تحمل کرده اند و با مشکلات فراوان مواجه شده اند.





آبی

رنگ آبی از
رنگهایی است که طرفداران زیادی دارد. اگر به این رنگ علاقه دارید،
کاملاً می توانید احساسات و هیجانات خود را کنترل کنید.

ظاهر آرام شما، دیگران را وادار می کند که به شما احترام بگذارند. دوست
دارید پیوسته مورد احترام و ستایش دیگران قرار بگیرید. در خرید و پوشش
لباس قناعت می کنید و به علت شرم و حیا و گاه غروری که دارید، میل
دارید اغلب تنها باشید. نادانی و عدم فهم دیگران شما را کسل می کند و
کسانی که از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند، شما را ناراحت می کنند.
کارهای خود را از روی نظم و ترتیب و بر پایه قواعد معینی انجام می
دهید. یکی از صفات مشخص شما پشتکارتان است.





قهوه ای

اگر رنگ قهوه
ای را دوست دارید، کاملاً می توان روی شما حساب باز کرد. با ثبات، شاعر
پیشه و کمی فیلسوف مآب هستید. بندرت تغییر عقیده می دهید و با آنکه
کمتر تصمیم می گیرید، اما هر بار که تصمیمی بگیرید، آن را به مورد اجرا
می گذارید.

شما کاملاً در نگهداری اسرار دیگران قابل اعتماد هستید. میل دارید
پیوسته در عالم خودتان باشید و گاهی با اطرافیان خود، رفتار خوشونت
آمیزی در پیش می گیرید. در عشق هرگز بدبین نیستید.





خاکستری

این رنگ مظهر
چشم پوشی از خوشی های دنیاست. کسانی که به این رنگ علاقه دارند، اغلب
در زندگی احساس رضایت می کنند، خاکستری رنگ عقلاست و جوانانی که این
رنگ را دوست دارند در واقع خود را هم شأن و همتراز اشخاص میانسال می
دانند و در زندگی احساس بی نیازی می کنند.

اغلب کسانی که از نظر فکر و ایده به آنها برتری دارند، خیلی آسان طرف
توجهشان قرار خواهند گرفت.





نارنجی

رنگی است
ترکیبی و آنهایی که این رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند، اجتماعی و خوش
خلق هستند و با مردم خوب رفتار می کنند.

نفوذ در این گونه افراد مشکل است. هوسباز نیستند و اگر با کسی دوستی
کنند، صداقت و فداکاری دارند. اگر افراد این دسته با کسی که خصوصیات
اخلاقی خودشان را داشته باشد، ازدواج کنند، سعادتمند می شوند.





سبز

رنگ سبز،
طبیعت و تازگی است. اگر به این رنگ علاقه دارید، زندگی با شما آسان
است. نقطه اشتراک فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ نارنجی دارید.
روابط شما با دیگران بر پایه اصول و قرارداد است. دوست ندارید که در
زندگیتان حوادث غیر مترقبه به وقوع بپیوندد، اما کنجکاوانه به ماجراهای
زندگی دیگران توجه دارید!





فیروزه ای

دوستداران
این رنگ، اسرار آمیزند و احساساتی و کارهای شخصی خود را به خوبی اداره
می کنند. پشتکار دارند و با ثباتند و به نصایح دیگران در مورد کارهای
خود، کمتر توجه دارند.





سیاه

این رنگ بر خلاف عقیده همگان، رنگ نومیدی و عزا نیست، بلکه نشانه
خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران این رنگ هستید، مسلماً به
شخصیت اطرافیان خود احترام می گذارید و برای آنکه دیگران را با ارزش و
برجسته نشان دهید، از هیچ گونه کمکی به آنها دریغ نمی کنید. هرگز خود
را به دیگران تحمیل نمی کنید و نظرات دیگران را نیز به آسانی می
پذیرید!





زرد

رنگی اسرار
آمیز و با شکوه و در عین حال سرشار از شور و نشاط! دوستداران این رنگ،
یک لحظه نمی توانند در حالتی ثابت باشند. پیوسته مجذوب زیبایی ها و
ظرافتها می شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با این گروه از
افراد، لذتبخش است. آنها بیشتر به امور معنوی اهمیت می دهند. هر چند
دنیای خود را نیز از دست نمی دهند.

شنبه، 1 مرداد ماه ، 1390
بازديد:67 بار
كشاورزي الاغ پيري داشت
كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد
نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره
زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر
كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما ... الاغ هر بار خاك هاي
روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي
آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور
كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه
داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه
بيرون آمد ...

مشكلات، مانند
تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم،

اول اينكه اجازه
بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند

و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود!

و ثابت كنيم كه از يك
الاغ كمتر نيستيم
شنبه، 1 مرداد ماه ، 1390
بازديد:67 بار

او خوشبخت بود،چون هیچ سوالی نداشت.

اما روزی سوالی به سراغش آمدو از آن پس خوشبختی دیگر محال بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید.اما خدا جوابش را با سوال خودش داد وگفت:اجابت تو همین سوال است.سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.

او سوالش را کاشت.آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد.ساقه و شاخه و برگ و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی.

و او که روزی تنها یک سوال داشت،امروز درختی داشت که از هر شاخه اش صدها سوال آویزان بود و هر برگی تازه،دردی تازه بود و هر بار که ریشه بیشتر فرو می رفت،درد او نیز عمیق تر می شد.

فرشته ها می ترسیدند.فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.اما خدا می گفت:نترسید.درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد،معرفت است.

فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای آن را چیدند.اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه،خود آغاز درختی است.پس هر که میوه ای برد،در دل خود بذر سوالی را کاشت.

و این معنی زندگانی آدم هاست

جمعه، 31 تير ماه ، 1390
بازديد:69 بار

سلام

کمتر کسی پیدا میشود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست می چرخد. در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها از پشت میکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن ان به یاد لبخند غمگین چاپلین افتادند که جهانی از معنا در خود داشت . اگر بعد از این همه سال به شما بگویند این نامه جعلی است چی میگویید؟؟! لابد عصبانی میشوید و از ساگی خود خنده تان می گیرد .

فرجا...صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است. او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار می آید

این نامه به صورت کتابی به سه زبان ترکی استانبولی، آلمانی، و انگلیسی ترجمه شده و تا به امروز هم به صورت مداوم در مطبوعات چاپ می شود( در سال 1360 در کتابی به نام "آخرین تصویر از چارلی"جواب جرالدین به این نامه هم امده بود) و بارها از روی آن نوار ،دکلمه  گزارش های تلوزیونی تهیه شده است. اما سال ها پیش هوشنگ گلمکانی در کذب بودن این نامه در ماهنامه فیلم مطلبی نگاشت

مایکل چاپلین_ پسر چارلی چاپلین هم وقتی در سال 1380 مهمان جشنواره فجر شد، به خبرنگاران گفت که پدرش آن قدر گرفتار بوده که هنوز هم همه فکر میکنند راست است هوشنگ گلمکانی سردبیر مجله فیلم که در شماره های متعدد مجله اش نسبت به جعلی بودن ماجرا هشدار داد هم یک بار چنان از سوی یکی از مطبوعات مورد حمله واقع شد که خود مجله فیلم هم عاقبت در شماره 304 متن آن نامه را چاپ کرده و آن را" به خاک پای همه اندرزگویان و گمراهان عالم" تقدیم می کند.

گفتگو با آیدین آغداشلو

استاد آیدین آغداشلو، هنرمند تجسمی و منتقد سینما در گفتگو کوتاهی درباره دلایل ماندگاری این دروغ میگوید:"این نامه مطلقا دروغ است. از آن دروغ های رایجی است که جا افتاده است. این نامه سراپا جعلی و احساساتی شاید به خاطر اینکه نزدیک به متن سخنرانی چارلی در انتهای فیلم دیکتاتور بزرگ است، بین مردم جاباز کرده است. من احمال می دهم که این نامه بر مبنای آن نوشته شده است. البته مفادنامه با روحیه خود چارلی قرابت دارد ولی جعلی است"

چارلی چاپلین از شخصیت های فراموش نشدنی تاریخ سینما است. وی درباره جایگاه چارلی در ادامه می گوید:در حالیکه شخصیت خودش به عنوان یک اسنان مورد بحث و جدل های ضد و نقیضی بوده ولی کاری که او در سینمای کمدی در آغاز قرن بیستم انجام داد، کاری بس شگفت انگیزی است. شخصیت او کاریزماتیک و جذاب بود و شخصیت های سینمایی او کمتر نظیر دارد. در زمانی که او فیلم های کمدی می ساخت کمدین های زیادی فعالیت میکردند ولی او خیلی خاص بود

چارلی مدعی صلح و دوستی بود به هر حال در اواسط دهه 50 شمسی برای حضور در کنفرانسی مجبور به توقف چند ساعته در تهران شده است و سهم حضور فیزیکی او در ایران برای ما بیش از چند ساعت آن هم در فرودگاه مهرآباد نیست.او در این حضور کوتاه گفتگویی جالبی با یکی از پرسنل فرودگاه انجام داده است. از او پرسیده اند که احساس شما نسبت به حضور در ایران چگونه است؟ و او با حاضر جوابی خاص خود جواب داده است که: "اینکه شما به گفتگو با من افتخار کنید:

 

ماجرا بر میگردد به سال 1345 و چاپخانه ای در مرکز شهر تهران. مجله هفتگی "روشنفکر" تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید . آن بالا هم سر کلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن می کرد. بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند؟

گفتند: اگر زرنگی خودت بنویس! خب، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرتمان بر خورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را بندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه فانتزی از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه؛ آن را نوار کزدند در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند، در رادیو و تلوزیون صد بار آن را خواندند، جلوی دانشگاه آن را می فروختند، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد...بدتر انکه به زبان ترکی ،استانبولی، آلمانی، و انگلیسی هم منتشر شد حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من، ریشخندم کردند که چی میگویی؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم!!!!

به هر حا فرج ا.. صبا چوب خلاقیتش را میخورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تا به حال صد هزار بار این موضوع را گوشزد کرده است اما نکته مه آنست که همه از چارلی چاپلین جز این توقع ندارد یعنی همه ان را شخصیت دوست داشتنی را به همین شکل و همین کلام باور دارند. ارد بزرگ متفکر و فیلسوف برجسته میگوید: " در پشت هر سرافرازی بزرگی، نگاه و شخن مهر آمیز و دلگرم کننده ی نهفته است" در درون نامه فرج ا... صبا سخنان مهر امیز و صمیمیت فراوانی دیده می شود و از این روست که تا به حال کسی بر سندیت آن شک نکرده است   

Charlie_Chaplin

نامه چارلی چاپلین در ادامه مطلب

پنجشنبه، 30 تير ماه ، 1390
بازديد:127 بار

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد.

بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد.

پس یک دوچرخه دزدیم

و دعا کردم که خدا مرا ببخشد

    

                                                                                              دکتر علی شریعتی

يكشنبه، 26 تير ماه ، 1390
بازديد:73 بار
آمار کاربران
نظرسنجی
سایت شامل چه مطالبی باشد بهتر است

موزیک
فیلم
برنامه ومطالب موبایل
برنامه کامپیوتر
انجمن هکرها
فروشگاه
اگر نظری به غیر از گزینه دار



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 7
نظرات : 0
عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
لینک دوستان

magic web site


تمام لينك ها


لينكستان

phpnuke